تاریخچه شب یلدا

تاریخچه شب یلدا

 

شب يلدا، درازترين شب سال و يكي از بزرگترين جشن هاي ايرانيان است. ايرانيان همواره شيفته شادي و جشن بوده اند و اين جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. آنها خورشيد را نماد نيكي مي دانستند و در جشن هايشان آن را ستايش مي كردند. در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي یابد. مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي كشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش كنند. خوردن خوراكي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن.

ادامه نوشته

یلدا مبارک

 

تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم
زمزمه می کنم که
من از نسل شب شکنان روزگارم
من از نسل نورآفرينان پاک
از سلاله پاک آريائيان بردبارم
منم ميراث هزار ساله زمين
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش
همان پيام آور مهر و دوستی
همان گرفته درفش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛


دانلود از youtube

با سلام به همه دوستان

دوستانی که می خواهند از  www.youtube.com  دانلود کنند می توانند از سایت زیر استفاده کنند:


                                              www.keepvid.com                             
 

کافی است روی اسم فیلم در سایت youtube کلیک راست کنید و سپس copy shortcut رو بزنید و سپس به سایت keepvid.com بروید و لینک را در آنجا paste کنید.

و سپس download را بزنید.چند ثانیه بعد گزینه download file کمی پایین تر دیده می شود. بر روی آن کلیک راست کنید و save targat as را بزنید. و یا دوباره copy shortcut بزنید و با نرم افزار حال کنید.

اینم آموزش تصویری:؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

         تصویر 1                                تصویر 2                                      تصویر 3
توجه کنید که لازم است موقع save اسم فایل را عوض کنید. تا فایل ها روی هم save نشوند

این فایل ها را پس از دانلود به فرمت flv در آورید و با flv player یا vlc player باز کنید. 

 

                               
                                                                                                       موفق و پیروز باشید

سلام ودرود

 

 مهم نیست موقعیت کنونی ما چیست ویا چه بوده است،

 

 مهم آینده ای است که برای دستیابی به آن تلاش می کنیم.

 

برو بچ بازی کنید و حالش رو ببرید!

پيشگويي اعداد   مار و پله   تخم مرغها را بگير   ماشين بازي 1   کرم سر به هوا 1   اسکيموي بيچاره
  بطري اعصاب سنج   قورباغه در جاده مرگ   گرگ و خرگوش   توپ بازيگوش   بسکتبال   شليک حساب شده
جفت ها را پيدا کنيد ميخ و تخته بازي حافظه شکار کوسه اسکي روي برف بازي تنيس
  کاراته بازي   هاکي فضايي   اسکي روي آب   بگرد و پيدا کن   پينگ پنگ   مبارزه با جادوگر
  زن جادوگر   برف بازي   گلهاي حافظه   ماشين بازي 2   دعواي سگ و گربه   تنيس روي ميز
  مورچه بازيگوش   رنگ آمیزی شرک   عسلها و زنبورها   فوتبال   حمله موشها   توپهای لمسی
  هوش کلاغ                    

 

شعر

 

بچه ها سلام

فعلا که بازار شعر داغه و هر کی می رسه یه شعر می زنه تو وبلاگ

یه سر هم بزنید به وبلاگ ادبی من بیشهر با آدرس زیر

                 نظر یادتون نره

                                   WWW.BISHEHR.BLOGFA.COM 

اشعار خودم هم توش هست.

غبار بي‌سوار

در اين سراي بي‌كسي كسي به در نمي‌زند
به دشت پ‍ُر ملال ما پرنده پر نمي‌زند
يكي ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمي‌كند
كسي به كوچه‌سار شب در‌ِ سحر نمي‌زند
نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي‌سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي‌زند
گذرگهي است پ‍ُر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي‌زند
دل خراب من دگر خراب‌تر نمي‌شود
كه خنجر غمت از اين خراب‌تر نمي‌زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه‌هاي بسته‌ات؟
برو، كه هيچ ‌كس ندا به گوش كر نمي‌زند
نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر كسي تبر نمي‌زند
هوشنگ ابتهاج (سايه)

جوانی

با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن

با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن

 

نه نه نه

 اين  هزار  مرتبه  گفتم  نه

 ديگر توان  نمانده  توانايي

در بند  بند  من

 از تاب رفته است

 شب با تمام  وحشت  خود خواب  رفته است

و در تمام اين شب تاريك

  تاريك  چون تفاهم  من  با تو

  انسان  افسانه  مكرر  اندوه  و رنج   را

 تكرار مي كند

 گفتي

 اميدهاست

 در نا اميد  بودن من

 اما

 اين  ابر  تيره   را نم باران نبود  و نيست

 اين ابر  تيره  را  سر باريدن

  انسان  به جاي  آب

 هرم سراب  سوخته مي نوشد

  گلهاي  نو شكفته

 اين لاله هاي  سرخ

  گل نيست

 خون  رسته  ز خاك  است

 باور كن اعتماد

 از قلبهاي  كال

 بار  رحيل  بسته

 و مهرباني  ما را

 خشم  و  تنفر   افزون

 از ياد برده است

 باورنمي كني ؟

  كه حس  پاك  عاطفه  در سينه مرده است

 

ديگر  تبار  تيره انسان  براي  زيست

 محتاج  قصه هاي  دروغين  خويش  نيست

 ما ذهن  پاك كودك  معصوم  را

 با قصه هاي  جن و پري

و  قصرهاي  نور

 آلوده مي كنيم

آيا هنوز هم

دلبسته  كالسكه زريني ؟

 آيا هنوز  هم

 در خواب  ناز  قصر هاي  طلايي  را

  مي بيني ؟

 

شب مثل  شب شرير  و سياه  است  و پر  ز درد

 در شب  شرارتي  است  كه  من گريه مي كنم

  و صبح  بر  صداقت  من رشك  مي برد

 با خوابهاي  خاطره  خوش  بودم

 هر چند  خواب  خاطره ام  تلخ

  ديگر  تو را  به خواب نمي بينم

 حتي خيال  من

 رخساره  تو را

  از ياد  برده  است

 ديروز  طفل  خواهرم  از روي ميز  من

 تصوير  يادبود  تو  را

 اي داد  برده است

 

بعد از تو  در شبان   تيره و تار من

  ديگر  چگونه  ماه 

 آوازهاي  طرح  جاري  نورش  را

  تكرار  مي كند

 بعد از تو  من  چگونه

اين آتش  نهفته  به جان را

 خاموش ميكنم ؟

  اين سينه  سوز درد نهان را

 بعد از  تو من چگونه  فراموش  مي كنم؟

  من   با  اميد  مهر  تو پيوسته  زيستم

  بعد از تو ؟  اين مباد  كه بعد  از تو نيستم

بعد  از  تو  آفتاب  سياه  است

  ديگر  مرا به  خلوت  خاص  تو راه نيست

  بعد  از تو

 در آسمان  زندگيم  مهر و ماه  نيست

 بعد  از من آسمان  آبي است

 آبي  مثل هميشه

 آبي

 

مي آيم

 خسته 

 از اين  و آن گسسته

 از دشتهاي  غمزده

 از پيش  پونه  وحشي

 بر  جو كنارها

  و از كنار  زمزمه  چشمه سارها

  از پيش  بيدهاي پريشان

از خشم  بادها

  مي آيم

از كوههاي  سامت

 با درههاي  مغموم

در  هاي و هوي  باد

 مي آيم

  با گردباد

 ويران  كن  هرآنچه  به چنگش  دراوفتاد

 ز بنياد

 مي آيم   با  دشنه  نشسته  دشمن  به پشت من

 مي آيم  و  به  ياد  تو  مي آرم

 افسانه  جنون  را

 آميزههاي  آتش  و خون را

 

 

گفتم  بهار

خنده زد و گفت

 اي دريغ

 ديگر بهار  رفته  نمي آيد

  گفتم   پرنده ؟

  گفت  اينجال پرنده  نيست

  اينجا  گلي كه باز كند  لب به خنده نيست

 گفتم

  درون  چشم  تو ديگر ؟

  گفت  ديگر نشان  ز  باده مستي  دهنده نيست

 اينجا  بهجز سكوت  سكوتي  گزنده  نيست

 

اندك  نسيمي   از سر افسوس

 چندان  كه برگ  برگ درختان باغ را

 با سوزناك  زمزمه اي  آشنا كند

 خاموشي شگرف

  ابهام  پر ابهت دريا را

 مغشوش  كرده  است

  ما

 چون ماهيان فتاده  به دريا

  بر آبها رها

  با ضربه هاي  موج  ز هم  دور مي شويم

  با بازوان  باز

 امواج  آب را

 تسخير  مي كنيم

 مغرور  مي شويم

 اما 

ناگه  اگر دوباره  به هذيان  شود دچار

 درياي  نيلگون

 بر ما چه مي رود

 چون ماهيان  فتاده  به دريا

 بر موجها  رها ؟

 

ديگر زمان  زمانه  مجنون نيست

فرهاد

 در بيستون مراد نمي جويد

زيرا  بر آستانه خسرو

بي  تيشه اي  به دست  كنون سر سپرده است

 در تلخي  تداوم  و  تكرار  لحظه ها

 آن  شور   عشق

  عشق  به شيرين را

  از ياد برده است

  تنهاست  گردباد  بيابان

 تنهاست

 و آهوان دشت

  پاكان  تشنگان  محبت

  چه  سالهاست

  ديگر  سراغ  مجنون

آن  دلشكسته  عاشق  محزون  رام را

 از باد  و از درخت  نمي گيرند

  زيرا  كه  خاك  خيمه  ابن  سلام  را

  خادم ترين  و عبدترين  خادم

 مجنون  دلشكسته  محزون است

 در عصر ما

 عصر تضاد  عصر شگفتي

ليلي  دلاله  محبت  مجنون است

 اي دست  من  به تيشه  توسل  جو

 تا داستان  كهنه  فرهاد را

  از خاطرات  خفته  برانگيزي

 اي  اشتياق مرگ

 در من  طلوع كن

  من  اختتام  قصه مجنون  رام را

 اعلام ميكنم

 

گوي

  شب را پگاه نيست

  هر سو سكوت  هست

 سكوتي  هراسناك

 اي كاش

  تا شيشه  دريچه  اين خانه  بشكند

 سنگي  ز دست  كودك  كوچه رها شود

  اي كاش

دست ستم كشيده  به سنگ  آشنا شود

  من از حصار  سخت  گذشتم

 در آن سوي  حصار  حصين  شادي  ست

  در آن  سوي  حصار  شور رهايي  و آزادي ست

 آيا  جهان  به وسعت  فكر ما

 آيا  جهان  به وسعت  زندان است؟

 ديدم تو  را  كه وسعت  روحت  را

  به  دوستاقباني  دلقكها

 در آن بهار عمر

 غافل  ز بازگشت  بهاران

گماشتي

  آيا  جهان  به وسعت  دلتنگي ست ؟

  از آن حصار  سخت  گذشتم

 اما حصار  خاطره ها را

 اين حنظل    هميشه به كامم  ويران كه مي تواند ؟

  اينك  تو رفته اي  و نمي دانم

 آيا كدام  هلهله ات شاد مي كند

  آيا  كدام   عاشق صادق

 نام تو را  شبانه 

 در كوچه هاي  شب زده

 فرياد مي كند

 من از حصار  تيره  گذشتم

 ديدم

 سيماب  صبحگاهي

 از سر بلندترين كوهها فرو مي ريخت

 

 

حمید مصدق

 

مردی به بلندی دیوارهای شهر