با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه
ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است
ديگر تبار تيره انسان براي زيست
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
ما ذهن پاك كودك معصوم را
با قصه هاي جن و پري
و قصرهاي نور
آلوده مي كنيم
آيا هنوز هم
دلبسته كالسكه زريني ؟
آيا هنوز هم
در خواب ناز قصر هاي طلايي را
مي بيني ؟
شب مثل شب شرير و سياه است و پر ز درد
در شب شرارتي است كه من گريه مي كنم
و صبح بر صداقت من رشك مي برد
با خوابهاي خاطره خوش بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
ديگر تو را به خواب نمي بينم
حتي خيال من
رخساره تو را
از ياد برده است
ديروز طفل خواهرم از روي ميز من
تصوير يادبود تو را
اي داد برده است
بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاي طرح جاري نورش را
تكرار مي كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم ؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش مي كنم؟
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو ؟ اين مباد كه بعد از تو نيستم
بعد از تو آفتاب سياه است
ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست
بعد از تو
در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست
بعد از من آسمان آبي است
آبي مثل هميشه
آبي
مي آيم
خسته
از اين و آن گسسته
از دشتهاي غمزده
از پيش پونه وحشي
بر جو كنارها
و از كنار زمزمه چشمه سارها
از پيش بيدهاي پريشان
از خشم بادها
مي آيم
از كوههاي سامت
با درههاي مغموم
در هاي و هوي باد
مي آيم
با گردباد
ويران كن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
ز بنياد
مي آيم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
مي آيم و به ياد تو مي آرم
افسانه جنون را
آميزههاي آتش و خون را
گفتم بهار
خنده زد و گفت
اي دريغ
ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده ؟
گفت اينجال پرنده نيست
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست
گفتم
درون چشم تو ديگر ؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
اينجا بهجز سكوت سكوتي گزنده نيست
اندك نسيمي از سر افسوس
چندان كه برگ برگ درختان باغ را
با سوزناك زمزمه اي آشنا كند
خاموشي شگرف
ابهام پر ابهت دريا را
مغشوش كرده است
ما
چون ماهيان فتاده به دريا
بر آبها رها
با ضربه هاي موج ز هم دور مي شويم
با بازوان باز
امواج آب را
تسخير مي كنيم
مغرور مي شويم
اما
ناگه اگر دوباره به هذيان شود دچار
درياي نيلگون
بر ما چه مي رود
چون ماهيان فتاده به دريا
بر موجها رها ؟
ديگر زمان زمانه مجنون نيست
فرهاد
در بيستون مراد نمي جويد
زيرا بر آستانه خسرو
بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است
در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها
آن شور عشق
عشق به شيرين را
از ياد برده است
تنهاست گردباد بيابان
تنهاست
و آهوان دشت
پاكان تشنگان محبت
چه سالهاست
ديگر سراغ مجنون
آن دلشكسته عاشق محزون رام را
از باد و از درخت نمي گيرند
زيرا كه خاك خيمه ابن سلام را
خادم ترين و عبدترين خادم
مجنون دلشكسته محزون است
در عصر ما
عصر تضاد عصر شگفتي
ليلي دلاله محبت مجنون است
اي دست من به تيشه توسل جو
تا داستان كهنه فرهاد را
از خاطرات خفته برانگيزي
اي اشتياق مرگ
در من طلوع كن
من اختتام قصه مجنون رام را
اعلام ميكنم
گوي
شب را پگاه نيست
هر سو سكوت هست
سكوتي هراسناك
اي كاش
تا شيشه دريچه اين خانه بشكند
سنگي ز دست كودك كوچه رها شود
اي كاش
دست ستم كشيده به سنگ آشنا شود
من از حصار سخت گذشتم
در آن سوي حصار حصين شادي ست
در آن سوي حصار شور رهايي و آزادي ست
آيا جهان به وسعت فكر ما
آيا جهان به وسعت زندان است؟
ديدم تو را كه وسعت روحت را
به دوستاقباني دلقكها
در آن بهار عمر
غافل ز بازگشت بهاران
گماشتي
آيا جهان به وسعت دلتنگي ست ؟
از آن حصار سخت گذشتم
اما حصار خاطره ها را
اين حنظل هميشه به كامم ويران كه مي تواند ؟
اينك تو رفته اي و نمي دانم
آيا كدام هلهله ات شاد مي كند
آيا كدام عاشق صادق
نام تو را شبانه
در كوچه هاي شب زده
فرياد مي كند
من از حصار تيره گذشتم
ديدم
سيماب صبحگاهي
از سر بلندترين كوهها فرو مي ريخت
حمید مصدق